در این دشت پربلا، آید بر مشام من، بوی هجران
ای دلبند فاطمه، با شعله زمزمه، دل مسوزان!
گشته جان من چون شمع سحر
از این دشت ماتم ما را ببر
حسین ...
---
می ترسم سرِ تو را ببینم روی نیزه ها، ای برادر!
بر حالم نظاره کن، دردم را توچاره کن، جان مادر!
حالا که تو هستی مَُردم از غم
وای اَر نماند حتی یک مَحرم!
حسین ...
---
با سوز و غم و محن، هر لحظه کنم تو را ، من نظاره
چون می بینم ای حسین، در تیر نگاه تو ، صد اشاره
چشمت می گوید از رفتن ، سخن
با نگاهت آتش بر دل مزن!
حسین ...