به دیوار قفس
شکسته ام بال و پر خود را
زدم تنهای
تنها ناله های آخر خود را
درون شعله
همچون شمع سوزان آتشی دارم
که
آبم کرده و آتش زدم پا تا سر خود را
قفس را در
گشوده، صید را آزاد بگذارید
که در کنج قفس
نگذاشت جز مشتی پر خود را
کنیزان لحظه
ای آرام ،و
شاید بشنوم یکدم
صدای ناله
جاسنوز زهرا مادر خود را
لبم خشکیده ،
یادم گشته قاتل ، حجره دربسته
مگر با قطره
اشکی تر نمایم حنجر خود را
بزن کف ،
پایکوبی کن ، بیفشان دست ام
الفضل
که
کُشتی در جوانی شوهر بی یاور خود را
بیا و این دم
آخر به من ده قطرۀ آبی
که خوردم
سالها خون دل غم پرور خود را
چه گویی ای
ستمگر در جواب مادرم زهرا «سلام الله علیها»
اگر پرسد چرا
لب تشنه کُشتی شوهر خود را
اجل بالای سر
، من در پی دیدار فرزندم
گهی
بگشوده ام گه بسته ام چشم تر خود را
به یاد شعله
های نالۀ ابن الرضا
«میثم»
سزد آتش زنی
هم نخل، هم برگ و بر خود را