میان حجره
چنان ناله از جفا می زد
که سوز ناله
اش آتش به ما سوی می زد
شرار زهر جفا
و سوز غم یکسر
به جان و
پیکرش آتش جدا جدا می زد
نداشت شکوه ز
بیگانگان خود دم مرگ
و لیک داد ز
بیداد آشنا می زد
برون حجره همه
پای کوب و دست افشان
درون حجره یکی
بود و دست و پا می زد
ستاده بود و
جواد الائمه جان می داد
از او بپرس که
زخم زبان چرا می زد
در میان حجره
جان می داد و یک یاور نداشت
غیر درد و غم
نهان در سینه آن سرور نداشت
تا کند رفع
عطش آن لالۀ باغ رضا «علیه
السلام»
غیر
سقای دو چشمش هیج آب آور
نداشت
او میان حجره
جان می داد و قاتل پشت در
پایکوبی می کرد و شرم از روی پیغمبر نداشت